دوباره در این روز، مادرم صدای بکره را شنید و من سوالهایی پرسید:
آیا خاتون هرگز در شهری از آمازوناس ظاهر شده است؟ اگر بله بود، میتوانست پاسخ دهد که کدامها هستند؟
در نه شهر من در آمازوناس ظاهر شدم: نه شهر. اما اکنون با شما هستم. *چه اهمیت دارد از دیگران، در ظهورهای دیگری که خوب پذیرفته نشدند. آنها نمی喚ده بودند مرا و اطاعت نکردند. مهم نیست کدامها هستند. اکنون شهر ایتاپیرنگا شهری ما است. تنها آن است که هنوز من را به همان شکل میپذیرند که خواستهام. زمان زیادی خواهد برد، فرزندانم، اما واقع خواهد شد. برای وقوعش دعا کنید! در این شهر نیز دلها سختتر از سنگ هستند، اما آنها را نرم کنم. بر پریدن شما حساب میکنم تا همه چیز چنان باشد که من و پسرم عیسی خواستیم. هیچچیز غیرممکن نیست، فرزندم. هنوز بسیار با هم حرف خواهیم زد، فرزندم! در مورد کار مرا نگران نباشید. درباره خودتان نگرانی کنید. همیشه آماده باشید تا وقتی فراخواندم به خدمت من بیایید.
(*) اینجا خاتون نمی�افتمی خواست که دیگر مکانهایی را که ظاهر شده بود، کمارزش بداند بلکه میخواست از ما بگوید نگران نباشیم و بیشتر اطلاعات نداریم، جستجو نکنیم و سعی کنیم پیامهای جدیدی را که اکنون به ما منتقل میکند زندگی کنیم، زیرا این وظیفتمان بود.